آخرین مطالب
خانه » دانشنامه » مقالات » اسلام و بندگى و بنده ‏دارى‏

اسلام و بندگى و بنده ‏دارى‏

اسلام و بندگی و بنده ‏داری

خدای تعالی در سوره مائده می ‏فرماید:" إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ" 1 و این کلام خلاصه ایست از معنای رقیت و بندگی، گر چه در قرآن کریم آیاتی که متضمن این معنا هستند بسیار است ، لیکن جمله کوتاه فوق نفوذ تصرفات خود مختارانه مولا را در عبد تعلیل می‏ کند و مشتمل است بر دلیلی که می‏ رساند هر جا و در حق هر کسی بندگی تصور شود حق مسلم و عقلی مولا است که در آن بنده به عذاب تصرف کند، برای اینکه فرض شد که مولا و مالک اوست، و عقل همین طور که شکنجه و سایر تصرفات و تکالیف شاقه را برای مولی و نسبت به عبد خود تجویز می‏کند و چنین حقی را به او می‏دهد، تصرفات غیر شاقه را نیز برای او مباح میداند.
پس عقل حکم می‏کند به اینکه مولا می‏تواند بهر نحوی که بخواهد در بنده خود تصرف کند، و تنها تصرفاتی را تجویز نمی‏کند که زشت و مستهجن باشد، آنهم نه از جهت رعایت حال و احترام بنده، بلکه از جهت رعایت احترام خود مولی و اینکه اینگونه تصرفات زیبنده ساحت مولویت نیست، و لازمه این معنا این است که بنده نیز باید در آنچه که مولایش او را بدان تکلیف کرده و از او خواسته اطاعت و پیروی کند، و برای او در هیچ عملی که خوش آیند مولایش نیست هیچگونه استقلالی نخواهد بود


چنان که آیه شریفه‏" بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ" 2 نیز تا اندازه ای به این معنا اشاره دارد و همچنین آیه شریفه‏ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا عَبْداً مَمْلُوکاً لا یَقْدِرُ عَلی‏ شَیْ‏ءٍ وَ مَنْ رَزَقْناهُ مِنَّا رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً هَلْ یَسْتَوُونَ". 3
و ما اگر بخواهیم جهاتی را که قرآن شریف در مساله عبودیت متعرض شده همه را مورد بحث قرار دهیم باید که در طی چند فصل راجع به آن بحث کنیم.

 

اعتبار عبودیت برای خدای سبحان‏

 

در قرآن کریم آیات بسیار زیادی است که مردم را بندگان خدا حساب کرده، و اساس دعوت دینی را بر همین مطلب بنا نهاده که مردم همه بنده و خدای تعالی مولای حقیقی ایشان است، بلکه چه بسا از این نیز تعدی کرده و همه آنچه را که در آسمانها و زمین است به همین سمت موسوم کرده، نظیر همان حقیقتی که از آن به اسم ملائکه تعبیر شده، و حقیقت دیگری که قرآن شریف آن را جن نامیده و فرموده:" إِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِی الرَّحْمنِ عَبْداً". 4
و جهت اینکه بندگی تنها باید برای خداوند اعتبار شود از تجزیه و تحلیل خود معنای عبودیت به دست می‏آید، چه اگر ما معنای عبودیت را به اجزای اصلی‏اش تجزیه کنیم و خصوصیات زائدی را که در خصوص مخلوقات صاحب عقل عارض بر معنای اصلی آن می‏شود طرح کنیم بدون تردید حکم به اعتبار عبودیت و وجوب بندگی برای خدا خواهیم نمود، برای اینکه ما اگر به بعضی از بنی نوع خود اطلاق بنده و عبد می‏کنیم یا می‏کردیم، برای این بود که می‏دیدیم نامبردگان نه تنها مالک چیزی نیستند بلکه خودشان هم ملک غیرند، ملکی که تجویز میکند که آن غیر یعنی همان کسی که مالک و مولای عبد است در عبد خود بهر طوری که بخواهد تصرف کند، ملکی که هر گونه استقلالی را از عبد و از اراده و عملش سلب می‏کند، وقتی معنای عبودیت در بین خود ما افراد بشر این باشد معلوم است که معنای تام و تمامش بر ما نسبت به خدا صادق خواهد بود.
بلکه اگر دقت بیشتری در معنای عبودیت شود یقینا حکم خواهیم کرد به اینکه علاوه بر افراد بشر تمامی موجودات صاحب شعور و اراده بنده خدای سبحانند، زیرا خدای سبحان به تمام معنای کلمه و حقیقتا مالک هر چیزی است که کلمه" شی‏ء- چیز" بر آن اطلاق می‏شود، چه هیچ موجودی جز خدای سبحان، خود و غیر خود را و همچنین نفع و ضرری را و مرگ و حیات و نشوری را مالک نیست. و خلاصه در عالم هستی هیچ چیزی نه در ذات و نه در وصف و نه در عمل استقلال ندارد و مالک نیست، مگر آنچه را که خدا تملیک کند، البته تملیکی که مالکیت خود او را باطل نمی‏کند، و نظیر تملیک‏های ما انتقال ملکیت از مالک بغیر مالک نیست، بلکه بعد از تملیک هم باز خود او مالک آن چیزی که تملیک کرده و همچنین قادر بر آن چیزی که بندگان را بر او قدرت داده هست:" وَ هُوَ عَلی‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ" و" بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ مُحِیطٌ".

 

منشا وجوب انقیاد موجودات در برابر اراده خداوند

 

و همین سلطنت حقیقی و مالکیت واقعی پروردگار منشا وجوب انقیاد موجودات و مخصوصا آدمیان در برابر اراده تشریعی او و دستوراتی است که خداوند بر ایشان مقرر فرموده، چه دستوراتی که در باره کیفیت عبادت و سنتش داده و چه قوانینی که باعث صلاح امر آنان و مایه سعادت دنیا و آخرت‏شان میباشد جعل فرموده.
خلاصه اینکه صاحبان عقل از انس و جن و ملک همه ملک خدایند و خدا هم مالک تکوینی و به وجود آورنده ایشان است و به همین جهت همه بندگان او ذلیل و زبون حکم و قضای اویند، چه او را بشناسند چه نشناسند و چه اینکه تکالیفش را اطاعت کنند و چه اطاعت نکنند و هم مالک تشریعی ایشان است، مالکیتی که به او حق می‏دهد همه را به اطاعت خود در آورد، و همه را محکوم به تقوا و عبادت خود کند، و فرق این مالکیت و مولویت از نظر حکم با مالکیت و مولویتی که در میان ما مردم معمول و دائر است.

و همچنین فرق آن بندگی و عبودیت با بندگی و بردگی افراد بشر نسبت به یکدیگر این است که از آنجایی که خدای سبحان مالک تکوینی و علی الاطلاق است و کسی جز او مالک نیست از این جهت جایز نیست که در مرحله عبودیت تشریعی- نه تکوینی- کسی جز او پرستش شود، چنان که خودش فرمود:" وَ قَضی‏ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ" 5 به خلاف سایر مولاها که اطاعت کردن و فرمان‏برداری آنان به استحقاق ذاتی‏شان نیست، بلکه به خاطر مالکیت‏شان می‏باشد و مالکیت‏شان هم ذاتی نیست، بلکه مالکیت اینجا به معنی غلبه بر دیگران به سببی از اسباب است.
فرق دیگر این دو سنخ مالکیت این است که خدای تعالی از این جهت که در بندگان مملوکش کسی و چیزی نیست که مملوک او نباشد و خلاصه چنان نیست که بعضی در هستی خود مملوک او باشند و بعضی نباشند، بلکه تمامی موجودات از جهت ذاتشان و صفات و احوال و اعمالشان مملوک تکوینی اویند، از این جهت خدای تعالی مالک تشریعی به تمام معنای آنان نیز هست، و لذا به بندگی دائمی آنان و عبودیتی که جمیع شؤون آنان را فرا گیرد حکم کرده، و دیگر نمی‏توانند بعضی از عبادت خود را برای خدا و بعضی را برای غیر خدا انجام دهند. به خلاف مالکیت و بندگی دائر در بین افراد بشر که در این مالکیت مالک نمی‏تواند هر رقم تصرفی که می‏خواهد در عبد خود بکند، چون مالک به تمام معنا و مالک جمیع شؤون عبد نیست (دقت فرمائید).


و این همان معنایی است که امثال آیه:" ما لَکُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا شَفِیعٍ" 6 و آیه‏" وَ هُوَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولی‏ وَ الْآخِرَهِ وَ لَهُ الْحُکْمُ" 7 و آیه‏" یُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ لَهُ الْمُلْکُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلی‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ" 8 اطلاقش بر آن دلالت میکند، و به هر تقدیر روشن شد که عبودیتی که نسبت به خدای تعالی معتبر است همان معنایی است که از تجزیه و تحلیل و عبودیت معتبر بین عقلا در مجتمع انسانی‏شان گرفته‏ می‏شود.
خلاصه کلام اینکه این عبودیت معنایی است که ریشه آن در مجتمعات بشری نیز هست، اکنون باید در این ریشه بحث و نظر کرد و دید که به چه جهت بعضی از افراد بشر بعضی دیگر را بنده خود گرفته اند؟

 

برده گیری و اسباب آن‏

 

تا آنجا که تاریخ بشریت نشان می‏دهد از زمانهای قدیم تا حدود هفتاد سال قبل مساله برده‏ گیری و خرید و فروش افرادی از جنس بشر به نام" غلام" و" کنیز" مساله ای دائر و معروف در بین مجتمعات بشری بوده، و شاید امروزه هم در بین بعضی از قبائل دور افتاده و عقب مانده آفریقا و آسیا معمول باشد، و این مساله همانطور که گفتیم آن قدر سابقه‏دار و قدیمی است که نمی‏توان ابتدایی تاریخی برای آن پیدا کرد، ولی تاریخ این معنا را نشان می‏دهد که مساله بردگی دارای نظام مخصوصی در میان همه ملتها بوده و مقررات مخصوصی داشته است.
و معنای اصلی آن این بوده که انسان در تحت شرائط مخصوصی آزادیش سلب شده و بصورت متاعی که قابل ملکیت است مانند سایر اجناس و متاعهایی که به مالکیت درمی‏آید از قبیل حیوانات و نباتات و جمادات درآید، و معلوم است که اگر انسانی مملوک شد دیگر اختیاری از خود ندارد، چون اعمال و آثار او نیز به ملکیت غیر درآمده و آن غیر هر طوری که بخواهد می‏تواند در اعمال و آثار او تصرف کند این آن سنتی بوده که گفتیم ملتها در بردگان اجرا می‏کرده اند، چیزی که هست باید گفت مساله برده ‏گیری متکی به اراده جزافی و علی الاطلاق و بدون هیچ قید و شرطی هم نبوده ، و خلاصه اینطور هم نبوده که هر کس هر که را که دوست می‏داشته برده خود می‏کرده و یا هر که را که دلش می‏خواسته می ‏فروخته و یا می‏بخشیده، گر چه در بین قوانینی که در نظام بردگی اجرا می‏شده امور جزاف زیادی به حسب اختلاف آراء و عقاید اقوام و سنن آنها دیده می‏شود، بلکه ریشه و اساس آن مبتنی بر نوعی غلبه و تسلط بوده است، نظیر غلبه در جنگ که مجوز این می‏شده که غالب و فاتح نسبت به مغلوب هر کاری که می‏خواهد بکند، بکشد، اسیر کند، از او پولی گرفته و رهایش سازد.

و نظیر غلبه به ریاست که رئیس در حوزه ریاستش هر چه می‏خواسته می‏کرده، و همچنین نظیر غلبه و قهری که پدر نسبت به فرزند داشته و پدر را از نظر اینکه فرزند را تولید کرده ولی امر او دانسته و بوی حق می‏داده که نسبت به طفل ضعیف خود هر کاری که دلش بخواهد بکند حتی او را بفروشد و یا به دیگران ببخشد و یا با فرزندان دیگران تبدیلش کند و یا به طور موقت عاریه اش دهد و یا بلای دیگری بر سرش آورد.
و ما در ابحاث گذشته مکرر گفتیم که بطور کلی مساله مالکیت در مجتمع انسانی مبنی است بر غریزه ای که در هر انسانی تمام قدرت بر انتفاع از هر چیزی که ممکن است به وجهی از آن انتفاع برد وجود دارد، و انسان که مساله استخدام، جبلی و طبیعی اوست در راه بقای حیات خود هر چیزی را که بتواند استخدام نموده از منافع وجودی آن استفاده می‏کند چه از مواد اولیه عالم و چه عناصر و چه مرکبات گوناگون جمادی و چه حیوانات و چه انسانی که هم نوع خود او و در انسانیت مثل اوست، و اگر احساس احتیاج به مساله اشتراک در زندگی نبود آرزوی جبلیش این بود که همه افراد هم نوع خود را استثمار نماید، لیکن همین احتیاج مبرمش به اجتماع و تعاون در زندگی او را مجبور به قبول اشتراک با سایر هم نوعهای خود در عمل و تحصیل منافع هر چیزی و انتفاع از آن نموده است،
از این رو، او و سایر هم‏نوعانش مجتمعی تشکیل دادند که هر جزئی از اجزای آن و هر طرفی از اطرافش اختصاص به عمل یا اعمالی داشته و تمامی افرادشان از مجموع منافع حاصله برخوردار می‏شوند، یعنی نتائج اعمالشان تقسیم شده، هر کسی به قدر وزن اجتماعیش از آن سهم می‏گیرد، و تن در دادن به چنین تشکیلات- همانطوری که گفتیم- بر خلاف آرزوی طبیعی و جبلی و صرفا از روی اضطرار است، به شهادت اینکه می‏بینیم یک فرد از انسان با اینکه موجودی است اجتماعی هر وقت در خود قوت و شدتی می‏بیند پشت پا به همه قوانین اجتماعی و مدنی که آن نیز طبیعی آدمی است زده و شروع می‏کند به زور و قلدری افراد هم نوع خود را زیر یوغ استعمار خود کشیدن و دعوی مالک الرقابی کردن و به جان آنان و نوامیس و اموالشان به دلخواه خود دست درازی کردن.
و لذا اگر خواننده محترم آزادانه و منصفانه در روش اینگونه افراد و استثمارشان تامل کند خواهد دید که اینان روش خود را در تملک انسانها تنها در انسانهایی که داخل در مجتمع آنان و جزئی از اجزای آنند معتبر نمی‏دانسته بلکه روش مزبور را در آشنا و بیگانه و دوست و دشمن مجری می‏داشتند، چیزی که هست دشمن را از این جهت تملک می‏کردند که بیگانه بود، یا به جرم دشمنی محکوم به بیگانگی و خروج از مجتمع او شده و همه آرزو و همش این بوده است که تار و پود هستی طرف را به باد داده، اسم و رسم او را محو و نابود سازد،
به همین جهت از مجتمع طرف خود خارج شده و طرف هم بخود حق می‏داد که او را نابود کرده و او و ما یملک او را تملک کند، چون برای او احترامی قائل نبود، و همچنین پدرانی که اولاد خود را ملک خود می‏دانستند آنان نیز اولاد را در عین حالی که جزو مجتمع خود می‏شمردند هم طراز و هم سنگ خودشان نمی‏پنداشتند، و چنین معتقد بودند که فرزندان در مجتمع بشری از متعلقات و توابع پدرانند و به همین جهت به پدران حق می‏دادند که در فرزندان خود همه رقم تصرف حتی کشتن و فروختن و تصرفات دیگر را بکنند.


یا از این جهت تملک می‏کردند که خصوصیاتی که در آنان بوده آنان را بر این می‏داشت که خیال کنند که ما فوق افراد مجتمعند و افراد هم پایه و هم وزن و در منافع شریک آنان نیستند و حق دارند که در جامعه حکمرانی نموده و از هر لذتی لب لباب آن را به خود اختصاص دهند و در نفوس افراد مجتمع همه رقم دخل و تصرف نموده حتی آنان را زیر یوغ بردگی خود درآورند، پس معلوم شد اصل اساسی در مساله برده ‏گیری همان حق اختصاص و تملک علی الاطلاقی بوده که انسان‏های زورمند برای خود قائل بوده اند، و نیز معلوم شد که این روش ناپسند را نسبت به طائفه مخصوصی اجرا نمی‏کردند، بلکه هر ضعیفی را بدون استثنا محکوم به رقیت خود می‏دانستند، تنها کسانی مستثنا بودند که مثل خودشان زورمند و در وزن اجتماعی هم سنگ‏شان باشند، از اینان گذشته هیچ مانعی از برده گرفتن بقیه افراد مجتمع برایشان نبود، و عمده این بقیه سه طائفه بودند:


۱- دشمنانی که با آنان سر جنگ داشتند

۲- فرزندان خرد و ضعیف آنان و هم چنین زنان نسبت به اولیای خودشان

۳- هر مغلوب ذلیلی نسبت به غالب عزت یافته خود.

 

لغو دو سبب از اسباب بردگی در اسلام‏

 

همانطوری که قبلا گفتیم عمده اسباب برده ‏گیری سه چیز بود:

۱- جنگ

۲- زور و قلدری

۳- داشتن ولایت ابوت و شوهری و امثال آن.


یکی از تضییقات اسلام همین بود که این بود سبب اخیر را لغو کرد و حقوق جمیع طبقات بشر را از شاه و رعیت و حاکم و محکوم و سرباز و فرمانده و خادم و مخدوم را به طور یکسان محترم شمرده، و امتیازات و اختصاصات زندگی را لغو نمود، و در احترام جان‏ها و عرض و مال همه حکم به تسویه فرمود، افکار و عقاید و خواسته های همه را مورد اعتنا قرار داد، یعنی همه را در بکار بردن حقوق محترم خود در حد خود تام الاختیار ساخت و همچنین آنان را بر کار خود و بر دست مزدی که کسب کرده اند و منافع وجودشان مسلط کرد.
روی این حساب زمامدار در حکومت اسلامی ولایتی بر مردم جز در اجرای احکام و حدود و جز در اطراف مصالح عامی که عاید به مجتمع دینی میشود ندارد، و چنین نیست که هر چه را دلش خواست بکند و هر چه را که برای زندگی فردی خود پسندید به خود اختصاص دهد، بلکه در مشتهیات شخصی و تمتعات زندگی فردی مثل یک فرد عادی است، و هیچگونه امتیازی از سایرین ندارد، و امر او در آرزوها و امیال شخصیش به هیچ وجه در دیگران نافذ نیست، چه آن آرزو بزرگ باشد و چه کوچک.

آری اسلام با این طرز حکومت موضوع و زمینه استرقاق به زور و قلدری را از بین برده و همچنین ولایت پدران را هم نسبت به فرزندان محدود نموده و اگر به آنان ولایتی آنهم تنها نسبت به حضانت و نگهداری اولادشان داده در عوض بار سنگین تعلیم و تربیت‏شان و حفظ اموالشان در ایام حجر و کودکی آن را هم بدوششان گذاشته، و همین که این بار سنگین، به رسیدن فرزندان به حد بلوغ از دوش‏شان برداشته شد آن ولایت نیز از آنان سلب شده و در تمامی حقوق اجتماعی دینی با فرزندان خود برابر می‏شوند همانطوری که آنان صاحب اختیار خود هستند فرزندان نیز در زندگی شخصی و تمایلات خود مستقل و صاحب اختیار میشوند، این است آن مقدار ولایتی که اسلام برای پدران نسبت به‏ فرزندان قائل شده.

و ضمنا سفارشات اکیدی هم به فرزندان کرده که زحمات پدران را در راه تعلیم و تربیتشان منظور داشته و در عوض به آنها احسان و نیکویی کنند، از آن جمله فرموده:

" وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلی‏ وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فِی عامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ، وَ إِنْ جاهَداکَ عَلی‏ أَنْ تُشْرِکَ بِی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِی الدُّنْیا مَعْرُوفاً وَ اتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنابَ إِلَیَّ" 9 و نیز فرموده:" وَ قَضی‏ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ کِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا کَرِیماً وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانِی صَغِیراً" 10


و در شریعت مقدس اسلام عقوق و رنجاندن والدین را از گناهان کبیره و هلاک کننده شمرده است.

و همچنین ولایتی را که بشر برای شوهران نسبت به زنان قائل بود از بین برده و بر عکس برای زنان در جامعه جایی را باز کرده و ارزش اجتماعی برایشان قائل شد، عقل سلیم هم جز این را در باره آنها نمی‏گوید و تخطی از آن را جایز نمی‏داند، و خلاصه در نتیجه این روش اسلام، زنان در برابر مردان و دوش به دوش آنان یکی از دو رکن اجتماع گردیدند، و حال آنکه در دنیای قبل از اسلام از چنین مکانت و ارزشی محروم بودند.
اسلام زمام انتخاب شوهر و زمام اداره اموال شخصی آنان را به خودشان واگذار نمود و حال آنکه زنان در دنیا دارای چنین اختیاراتی نبودند و یا اگر هم بودند چنین استقلالی را نداشتند، اسلام زنان را در امور معینی با مردان شریک کرد و در امور دیگری جدایشان نمود، چنان که اموری را هم اختصاص به مردان داد، و در تمامی امور رعایت وضع ساختمانی بدنی و روحی شان را نمود، و در اموری مانند امر نفقه و شرکت در صحنه های جنگ و امثال آن کار زنان را آسان نموده بار این گونه امور را به دوش مردان گذاشت.
سابقا هم راجع به این مطالب در اواخر سوره بقره در جلد دوم عربی این کتاب و همچنین در سوره نساء یعنی جلد چهارم عربی، بطور تفصیل بحث شد و در آنجا روشن شد که ارفاقی را که اسلام بزنان اختصاص داده بیش از آن ارفاقی است که در باره مردان رعایت نموده، به طوری که نظیر آن در هیچ یک از سیستم‏های مختلف اجتماعی قدیم و جدید دیده نمی‏شود، و ما در اینجا چند آیه از قرآن شریف به عنوان استشهاد نقل می‏کنیم:


" لِلرِّجالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ" 11 و نیز فرموده:" فَلا جُناحَ عَلَیْکُمْ فِیما فَعَلْنَ فِی أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ" 12 و نیز فرموده:" وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ" 13 و نیز فرموده:" أَنِّی لا أُضِیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی‏ بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ" 14 و نیز فرموده:" لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَا اکْتَسَبَتْ" 15 این آیه شریفه مشتمل است بر خلاصه ای از آنچه که در آیات قبلی بیان شده و نیز فرموده:" وَ لا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَیْها وَ لا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْری‏" 16.


آیات مطلق دیگری نیز هست که مانند این آیات، یک فرد از انسان را چه مرد و چه زن‏ جزء تام و کامل مجتمع دانسته و او را آن قدر استقلال فردی داده که در نتایج خوب و بد و نفع و ضرر اعمالش، از هر فرد دیگری جدایش ساخته، بدون اینکه در این استقلال بین مرد و زن و کوچک و بزرگ فرقی گذاشته باشد، آن گاه میانشان در عزت و احترام نیز تساوی قائل شده و فرموده:" وَ لِلَّهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ" 17 و سپس تمامی عزت‏ها و کرامت‏های موهوم را لغو کرده و تنها عزت و احترام دینی را که با تقوا و عمل صالح به دست می‏آید معتبر دانسته و فرموده:" یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی‏ وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ" 18

 

برده گیری اسرای جنگی در جنگ مسلمین با کفار در اسلام

 

پس روشن شد که اسلام از آن سه سبب مذکوره استعباد، دو سببش را لغو کرده و تنها مساله جنگ را باقی گذاشت و سببیت آن را برای استرقاق لغو نفرمود، آری آن را هم تنها در جنگهایی معتبر دانست که بین مسلمین و کفار اتفاق افتد که در این صورت مسلمین می‏توانند اسیر کافر را استرقاق نمایند، نه جنگهایی که بین خود مسلمین رخ می‏دهد، که در این جنگها اسیر گرفتن و استرقاق کردن نیست بلکه یاغی از این دو طائفه آن قدر سرکوب میشود تا سر در اطاعت امر خدا فرود آورده و رام گردد، چنان که فرمود:

" وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ" 19

و جهت این امضاء کردن و معتبر شمردن برده ‏گیری اسرای جنگی این است که به طور کلی دشمن محارب، هدفی جز نابودی انسانیت و از بین بردن نسل بشری و ویران ساختن آبادی‏ها ندارد، و فطرت بشر بدون هیچ تردیدی چنین کسی را محکوم به زوال دانسته و بر هر کسی واجب می‏داند که اینگونه دشمن‏های بشریت را جزو مجتمع بشری به شمار نیاورده و آنان را مستحق تمتع از مزایای حیات و تنعم به حقوق اجتماعی نداند، و نیز حکم می‏کند بوجوب از بین بردن آنان و یا دست کم استرقاقشان، علاوه بر این، بشر، حکم فطریش و سنت عملیش هم- تا آنجا که تاریخ نشان داده- از روزی که در زمین منزل گزید تا امروز همین بوده و بعد از این هم همین خواهد بود.

اسلام هم در ساختمان مجتمع دینی خود که بر اساس توحید و حکومت دینی اسلامیش بنا نهاده، عضویت هر منکر توحید و یاغی از حکومت دین را نسبت به مجتمع انسانی لغو فرموده، و تنها کسانی را انسان دانسته و عضویت آنان را نسبت به مجتمع بشری معتبر شمرده که اسلام (دین توحید) را پذیرفته و یا لا اقل به ذمه و تبعیت حکومت دین گردن نهاده باشد، بنا بر این از نظر اسلام کسی که از دین و حکومت آن و یا ذمه و عهده آن خارج باشد از جرگه انسانیت خارج بوده، با او همان معامله ای را می‏کند که با غیر انسان می‏نماید، یعنی به انسانها اجازه می‏دهد که او را از هر نعمتی که خود در زندگیشان از آن استفاده می‏کنند محروم ساخته و زمین را از ننگ و لوث استکبار و افسادش پاک کنند، پس چنین کسی از نظر اسلام هم خودش و هم عملش و هم نتائج همه مساعی و کارهایش مسلوب الحرمه و بی احترام است، روی این حساب لشکر اسلام می‏تواند چنین کسی را در صورت غلبه و پیروزی اسیر نموده و بنده خود قرار دهد.

 

راه برده گیری در اسلام‏

 

برده‏ گیری در اسلام از این راه صورت می‏گیرد که نخست قشون اسلام خود را برای روبرو شدن با کفار هم ‏مرز و همجوار تجهیز نموده آنان را با کلمات حکمت‏آمیز خود و موعظه و مجادله و با حسن دعوت، به حق دعوت نموده، آن گاه اگر کفار دعوتشان را پذیرفتند برادرانشان خواهند بود، به این معنی که در هر سود و زیانی با سایر مسلمانان شرکت خواهند داشت، و اگر بعد از اتمام حجت نپذیرفتند در این صورت یا این است که پیرو کتابی از کتابهای آسمانی هستند و حاضر می‏شوند که به حکومت اسلامی جزیه و مالیات بپردازند که در این فرض بحال خود واگذار شده، در تحت لوا و ذمه اسلام به سلامت زندگی می‏کنند.

یا این است که با قشون اسلام معاهده ای می‏بندند که در این صورت چه اهل کتاب باشند و چه نباشند به عهدشان وفا میشود، و اگر نه اهل کتابند و نه برای جزیه دادن حاضر ببستن معاهده، در این صورت با اعلام قبلی به جهاد و کارزار با ایشان اقدام می‏شود، البته تنها کسانی از آنان کشته می‏شوند که شمشیر کشیده و در معرکه و میدان جنگ حاضر شده باشند، و اما کسانی که تسلیم شده و همچنین مردان و زنان و فرزندان‏ مستضعف، هیچکدام محکوم به قتل نیستند، و اسلام، کشتن آنان را جایز نمی‏داند، و نیز شبیخون زدن و بدون اطلاع بر سر دشمن تاختن و آب را به روی دشمن بستن و او را شکنجه دادن و مثله کردن را اجازه نمی‏دهد.
قشون اسلام این روش را هم چنان ادامه می‏دهد تا آنکه در روی زمین اثری از شرک باقی نماند و همه به دین خدا گرایند، بنا بر این تنها کسانی محکوم به قتل‏اند که دین حق را نپذیرند، و در هر جنگی که لشکر اسلام پیروز می‏شود بعد از خاتمه جنگ به هر چه از اموال و نفرات لشکر کفر مسلط شود ملک او خواهد بود، تاریخ درخشان جنگهای رسول خدا (ص) مشتمل است بر صفحاتی نورانی و مملو است از سیره عادله و پسندیده ای که سراسر لطائفی از فتوت و مروت و ظرائفی از برو احسان است.

 

سیره اسلام در باره غلامان و کنیزان و عنایت به آزاد گشتن بردگان‏

 

بعد از آنکه بردگی بر غلام و یا کنیزی مستقر گردید آن غلام و کنیز" ملک یمین" شده و تمامی منافع عملش برای غیر خواهد شد، و در مقابل هزینه زندگیش بر عهده مالکش خواهد بود، اسلام سفارش کرده که مولا با عبد خود معامله پدر و فرزندی نموده و او را یکی از اهل بیت خود حساب کنند، و بین او و آنان در لوازم و احتیاجات زندگی فرق نگذارد، چنان که رسول خدا (ص) هم با غلامان و خدمت‏کاران خود همین طور رفتار می‏نمود، با ایشان غذا می‏خورد، نشست و برخاست می‏کرد، در خوراک و پوشاک و امثال آن هیچ تقدمی برای خود بر آنان قائل نبود.
و نیز توصیه کرده که بر غلام و کنیز سخت نگیرند و شکنجه ندهند و ناسزا نگویند و ظلم روا ندارند، و اجازه داده که این طائفه در بین خود و به اذن اهل‏شان ازدواج کنند و همچنین به احرار هم اجازه داده که با آنان ازدواج نمایند و در دادن شهادت و در کارهای خود دخالت داده و سهیم سازند، چه در زمان بردگیشان و چه بعد از آزاد شدنشان.
ارفاق اسلام در حق بردگان به جایی رسید که در جمیع امور با اصرار شرکت می‏کردند، حتی تاریخ صدر اسلام بسیاری از بردگان را یاد می‏کند که متصدی امر امارت و قیادت لشکر شده اند، در بین صحابه بزرگ رسول خدا (ص) نیز عده ای از همین بردگان وجود داشتند، مانند سلمان فارسی، بلال حبشی و دیگران، در حسن سلوک اسلام با بردگان همین بس که خود رسول خدا (ص) صفیه دختر حی بن أخطب را آزاد نمود و با او ازدواج کرد، و همچنین جویریه دختر حارث را که یکی از دویست نفر اسرای جنگ بنی المصطلق بود همسر خود نمود، و این عمل باعث شد که بقیه نفرات هم که همه زنان و کودکان بودند آزاد شوند. ما اجمال این داستان را در جلد چهارم عربی این کتاب‏ (جلد ۴ ترجمه) گذراندیم.

و این خود یکی از ضروریات سیره اسلام است که مردان با تقوا اگر چه برده باشند مقدم بر سایرین هستند، حتی از مولای بی تقوای خود هم گرامی‏ترند، و عبد می‏تواند مالی را تملک نموده و با اذن اهل خود از جمیع مزایای حیات استفاده نماید، این بود اجمالی از رفتار اسلام نسبت به بردگان.
علاوه بر این، تاکید بلیغ و سفارش اکید کرده به آزاد کردن ایشان و اخراجشان از زندان رقیت به فضای آزاد حریت، و همین روش خود باعث شد که روز بروز از عده بردگان کاسته شده و به جمعیت احرار افزوده شود.
به این سفارشات هم اکتفاء نکرده، یکی از کفارات را آزاد کردن بردگان قرار داد، نظیر کفاره قتل و روزه‏خوری، و نیز به موالی اجازه داد که با بندگان خود مکاتبه کنند، یعنی قرارداد ببندند که هر وقت تمامی قیمت خود را به موالی پرداختند آزاد شوند، و یا به هر مقداری که از قیمت خود را پرداختند به همان مقدار آزاد گردند، همه این دستورات از جهت عنایتی است که اسلام به آزاد شدن بردگان و رها شدن‏شان از اسارت بندگی و الحاقشان به مجتمع انسانی دارد، و می‏خواهد که هر چه زودتر و هر چه بیشتر پیوند بندگان به مجتمع بشری تکمیل شده و بطور کلی این ذلت از عائله بشر رخت بربندد.

 

خلاصه مباحث فصول گذشته

 

مباحث فصول گذشته را میتوان در سه مطلب خلاصه کرد:

 

اول اینکه اسلام در الغای اسباب برده ‏گیری و تقلیل و تضعیف آن از هیچ بذل جهدی دریغ نداشته و کوتاهی نکرده، تا جایی که از همه اسبابهای معمول در دنیای آن روز تنها یک سبب را باعتبار خود باقی گذارد، آن هم سببی بود که به حکم فطرت قاطع، چاره ای جز ابقای اعتبارش نبود، و آن سبب عبارت بود از دشمنی با دین و مزاحمت با مجتمع بشری و سرکشی در برابر حق و بهیچ وجهی از وجوه در برابر حق سر فرود نیاوردن، اسلام این طغیان را مجوز برده ‏گیری دانست.

 

دوم اینکه اسلام برای احترام و آبرو دادن به بردگان و نجات آنان از ذلتی که داشتند جمیع وسائل ممکن را بکار برد و تا اندازه ای که بیش از آن تصور و امکان ندارد شؤون حیاتی آنان را با شؤون حیاتی سایر اجزاء مجتمع بشری، یعنی آزادگان نزدیک ساخت، بحدی که بردگان مثل یکی از افراد مجتمع شدند، گر چه به تمام معنا همدوش‏شان نگردیدند، لیکن حجاب و فاصله ای که باقی ماند بسیار دقیق و قابل تحمل بود، و آن این بود که بردگان مانند آزادگان تمامی ما زاد از فعالیتشان ملک خودشان نبود، بلکه از این نیرو تنها مقداری را مالک‏ بودند که زندگی‏شان را به طور متوسط تامین نماید، و زائد بر آن ملک موالی بود، به عبارت دیگر، در اسلام هیچ فاصله ای بین عبد و حر نماند مگر تنها این تفاوت که عبد محتاج بود به اذن مولایش.

 

سوم اینکه اسلام در آزاد کردن بردگان و الحاقشان به مجتمع آزادگان به هر گونه بهانه متشبث شده، از طرفی عموم مسلمین را به آزاد کردن بردگان ترغیب و تحریص نموده و این عمل را یکی از عبادات شمرده، و از طرفی هم آن را در حق بعضی از گنهکاران واجب نموده و کفاره گناهشان قرار داده، و از طرفی دیگر به موالی اجازه داد که با برده خود مکاتبه نموده، قرار ببندند که هر وقت از دستمزد خود همه قیمت خود را به مولا پرداختند آزاد شوند و یا به هر مقداری که از قیمت خود را پرداختند به همان مقدار آزاد گردند و نیز به موالی اجازه داد که بنده خود را تدبیر کنند یعنی او را برای بعد از مرگ‏شان آزاد سازند.

 

نویسنده: محمد حسین طباطبایی

 

پی نوشت:

 

۱٫    اگر آنان را عذاب کنی باری بندگان تواند. سوره مائده آیه ۱۱۸٫
۲٫    بلکه بندگان محترمند که در گفتار از او پیشی نمی‏گیرند و به دستوراتش عمل می‏کنند. سوره انبیاء آیه ۲۶٫
۳٫    خداوند بنده ای را مثل زده که ملک دیگری است و خود قادر بر هیچ چیز نیست، و( اینک آن را با آزاد مردی مقایسه می‏کنیم که) ما از خزینه کرم خود روزی نیکویی به او داده ایم، و از چون غلام کسی نیست آشکارا و پنهانی انفاق میکند، آیا اینان مثل همند؟ سوره نحل آیه ۷۵٫
۴٫    هیچکسی از همه آنان که در آسمانها و زمین‏اند نیست مگر اینکه خدای را از در بندگی در خواهد آمد. سوره مریم آیه ۹۴٫
۵٫    و پروردگارت حکم کرده که نپرستید مگر او را. سوره اسراء آیه ۲۳٫
۶٫    جز خدای تعالی برای شما مولا و شفیعی نیست. سوره سجده آیه ۴
۷٫    و اوست معبود واجب الوجود، جز او معبودی نیست، برای اوست ستایش در دنیا و آخرت و هم برای اوست حکم. سوره قصص آیه ۷۰
۸٫    تسبیح می‏کند برای خدا آنچه که در آسمانها و آنچه که در زمین است، ملک و حمد برای اوست و بس، و او بر هر چیز قادر است. سوره تغابن آیه ۱
۹٫    ما انسان را توصیه کردیم به رعایت احترام پدر و مادر، مادری که باردار او بود در حالتی که روز به روز ضعفش افزوده می‏شد و در مدت دو سال تمام او را شیر داد، توصیه کردیم که شکر مرا و پدر و مادرت را بجای آر و بدان که بازگشت همه به سوی ما است. و اگر به تو اصرار کردند که به من شرک بورزی و تحمیلت کردند که دعوتشان را با اینکه علم به صحتش نداری قبول کنی، پس قبول مکن ولی در امور دنیوی ما با آنان به احسان و رفق مدارا کن، و پیروی کن طریقه و رفتار کسانی را که به من بازگشت نمودند. سوره لقمان آیه ۱۵
۱۰٫    پروردگارت امری مؤکد کرده که جز او چیزی را نپرستی، و به پدر و مادرت نکویی کنی، اگر در بود تو یکی از آن دو و یا هر دو به حد پیری رسیدند و تو اگر از نگهداریشان به ستوه آمدی پیش رویشان اظهار خستگی مکن و ایشان را زجر مده، و با ایشان به نرمی حرف بزن، و از روی مهربانی پر و بال مسکنت و ذلت زیر پایشان بگستران و بگو: پروردگارا همانطور که اینان مرا در کودکی پرورش دادند تو نیز به ایشان رحم کن. سوره اسراء آیه ۲۴
۱۱٫    برای مردان بهره ایست از آنچه که کسب کرده اند، و برای زنان هم نصیبی است از آنچه که بدست آورده اند. سوره نساء آیه ۳۱
۱۲٫    بعد از اینکه زنان از عده بیرون آمدند دیگر بر شما مردان حرجی نیست در آنچه زنان در باره خود انجام دهند. سوره بقره آیه ۲۳۴
۱۳٫    حقوقی که برای زنان بگردن شوهران است برابر با حقوقی است که برای مردان بگردن زنان است. سوره بقره آیه ۲۲۸
۱۴٫    بدرستی که من عبادت و دعای هیچ عاملی از شما را باطل و بی اجر نمی‏کنم، چه مردان شما و چه زنانتان را و همه شما در دین و ایمان نزد ما یکسانید. سوره آل عمران آیه ۱۹۵
۱۵٫    برای هر نفسی است پاداش کار نیکی که کسب کرده و بر اوست کیفر کار زشتی که انجام داده. سوره بقره آیه ۲۸۶
۱۶٫    و هیچ کس عملی انجام نمی‏دهد مگر آنکه کیفر و پاداش را همو می‏بیند و کسی به گناه دیگری مجازات نمی‏شود. سوره انعام آیه ۱۶۴
۱۷٫    برای خداست عزت و برای رسول او و مؤمنین. سوره منافقون آیه ۲۸
۱۸٫    هان ای مردم ما همه شما را از یک پدر و مادر آفریده و اگر شعبه شعبه و قبیله قبیله‏تان قرار دادیم تنها برای این بود که یکدیگر را بشناسید و گرنه از جهت خلقت همه یکسانید، تنها گرامی‏ترین شما نزد خدا با تقواترین شما است. سوره حجرات آیه ۱۳
۱۹٫    و اگر دو طائفه از مؤمنین به جان هم افتادند پس بین آن دو اصلاح کنید، و اگر دیدید که یکی از آن دو طایفه به دیگری زور می‏گوید و بنا حق ستیزه می‏کند با آن طائفه در افتید و آن قدر بستیزید تا به حق و امر خدا گردن نهد، پس اگر به سوی خدا برگشت نمود با رعایت عدالت بین آن دو را اصلاح کنید و در هر کاری رعایت عدالت و انصاف را بنمائید، به درستی که خداوند دوست میدارد مردم عدالت‏پرور را، جز این نیست که مؤمنین همه برادران همند، پس میان برادران خود اصلاح کنید. سوره حجرات آیه ۱۰

 

منابع: 

 

ترجمه تفسیر المیزان ؛ سوره مائده – ذیل آیه ۱۱۷